تبليغاتX
love
بهترين روز عمر من...
 

امروز بهترين روز عمر منه
روزي كه به بودنش افتخار ميكنم
روزي كه نويد بخش تمام خوشبختي ها و شادي هاي منه
روزي كه عزيزترين كس زندگي ام كسي كه به مهرباني و پاكي زبان زد خاص و عام هست
به دنيا اومد
كسي كه به بودنش به عقاديش و به افكار و قلب مهربانش افتخار ميكنم
پدر بزرگوارم تولدت مبارك
اميدوارم هميشه اوني باشم كه انتظار داري
به عقايد روشن و وجود پر از مهرت ميبالم
با تمام قلبم آرزو دارم كه سالهاي سال  حمايت هاي دل گرم و سايه ي پر مهرت  بالاي سر من و خانواده ام باشه
و در نهايت از خداي مهربان تشكر ميكنم كه منو اين همه خوشبخت آفريده
و مادري فداكار و پدر مهربان بهم داده
ميخوام بگم به خانواده ام افتخار ميكنم و هميشه ي خدا آرزوي سلامتي و خوشبختيشون رو  دارم

 

نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 2:54 | لینک ثابت |

به اميد رسيدن به هدف والا
 

سلام دوستای خوبم

چند وقتی میشه که یه کار گروهی شروع کردیم

قبلا هم به چند نفری از دوستان ایمیل زدم و اطلاع دادام

حالا یه وبلاگی راه اندازی کردیم....خوشحال میشم سر بزنید و در صورت تمایل همکاری کنین

ممنونم

 

www.dast-dar-daste-ham.blogfa.com

 

 

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه 25 آبان1388 ساعت 12:1 | لینک ثابت |

خاطرات عهد شباب!
 

خوشبختي داشتن دوست داشتني ها نيست

                                 دوست داشتن داشتني هاست!!!

 

چون دلم خيلي به اون زمانها تنگ شده بود...رفتم تبريز...دوستامو ديدم كلي هم خوش گذشت و از اون دوران گفتيم و خنديديم

ولي واقعا ديگه تحمل دوري از خانواده و دلتنگي ها رو ندارم

با اينگه دلتنگه دوستامم ولي خيلي هم خدا رو شكر ميكنم كه تموم كردم

واقعا كه مشكلات خانه ي دانشجويي زياده

سربازي پسرا رو آب ديده ميكنه دانشجويي تو يه شهر ديگه هم ما دخترا رو

اون دلتنگي هميشگي چرا هيچ وقت از بين نميره؟؟؟؟واقعا يه خلا كه پر نميشه

 

روزهايي كه بي تو ميگذرد
 
گرچه با ياد توست ثانيه هايش

آرزو باز ميكشد فرياد:

در كنار تو ميگذشت اي كاش

 

خلاصه اينكه اون روز چقدر خوش گذشت....ما ۴ تا ديوونه ها كه دور هم ميشيم به جرز ديوار هم قهقهه ميزنيم...وقتي خيابون هاي تبريز رو مي ديدم انگاري خون تو رگ هام به جوش مياومد

با حديث همه ي اون جاهايي كه با هم ميرفتيم و ميگشتيم و رفتيم...واقعا ميخواستيم شب نشه و فقط بگرديم ...بگرديم تا آخرش فشارمون بيفته

روز اول كه همو ديديم ميخواستيم اونقدر حرف بزنيم كه غش كنيم

خلاصه اين چند روز خيلي خوب بود

 
 خداي را پس از اين پاي در پيمان باش

من از گذشته گذشتم تو هم پشيمان باش

گرم نويد حياتي دوباري خواهد بود

تني ضعيف به در برده ام بيا و جان باش

ز سر نميروي اي خاطرات عهد شباب

خداي را سر پيري نصيب نسيان باش

حبيب من همه زخمم بيا و مرهم باش

طبيب من همه دردم بيا و درمان باش

 

 

نوشته شده توسط ندا در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت 13:55 | لینک ثابت |

خاطره ها
 

بعضی چیزارو نمیشه از یاد برد و یاد و خاطره اش همیشه توی ذهن حک میشه
مثل همون پوماد زانوهای مامانم !!!!!!!!!!!!!
یا خنده های ازته دلمون توی خونه دانشجوییمون
شیرینی خریدن هامون واسه وسایل تازه
دلتنگی ها
رفتن ها و دیگه برنگشتن ها
جشن تولد ها
اردوها
شیطونی ها ی سر کلاس
نرفتن ها و دیر رفتن های سر کلاس
دوستای خوب
دعوا و آشتی ها
حرفای خوب
اس ام اس های خوب
عکس ها و فیلم ها
جشن فارغ التحصیلی

و دل شکستنی ها که از همه تو یاد ماندنی تره

 

 

یا واقعا کاش میشد به خاطره ها راهی باز کرد و رفت و در آن گم شد!!

و کاش میشد بعضی از خاطره ها رو خط زد


 

نوشته شده توسط ندا در سه شنبه 5 آبان1388 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

عجیب دلم گرفته!
 

امروز توی تلویزیون شنیدم یه بچه ای که شاگرد اول مدرس بود روی دستمال کاغذی مشق هاشو مینوشت!

انگار قلبم رو فشردن!!!خدایا چطوری میتونم؟ چطوری میتونم به همه ی اونایی که نیاز دارن کمک کنم؟؟؟وقتی آدم میشنوه که همسایه توی دیگش فقط آب میجوشونه وقتی میبینه  برادر و خواهرانمون هم شهری هامون بی لباس و بی خونه دارن زندگی میکنن وقتی به یه تکه نون با حسرت نیگا میکنن باید یقه ی کی رو گرفت؟؟؟باید تقصیرو گردن کی انداخت؟؟؟باید چی کار کرد؟

ای فلک! ای آسمون!ای خدا تو خودت یاری رس باش جز تو نمیشه به کسی دل خوش کرد خودت رزوی رس باش...

خدایا به امیدت

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 1:10 | لینک ثابت |

و عشق....

 

و عشق زیباترین نشانه هستی است

                     در اندیشه بلندترین شاخه نور

                                     در خلوتی میان بهشت و خدا

                                                        جایی سرشار از لبخند فرشته ها....

 

 

خدایا همه ی کسانی  که همدیگرو دوست دارن رو به هم برسون

و خدایا همه ی کسانی رو که همدیگرو دوست دارن و به هم رسیدن رو خوشبخت کن

و بارالهی همه ی کسانی رو که همدیگرو دوست دارن و به هم رسیدن و احساس خوشبختی دارن رو

بی مشکل کن

                  آمین

 

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 11:44 | لینک ثابت |

!!!!
 

دیریست غریبه ای مرا میپاید

عاشق شده بر دو چشم مستم شاید

امروز دلم حقیقتی را فهمید

که دیوانه ز دیوانه خوشش می آید!!!

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 12:27 | لینک ثابت |

some day.....

 

     I left the picture out of my mind

I left the memories behind

but the only thing I know true,is

some day       some where

together we'll be,baby

  I'll take you and you'll take the time

we'll wait

for our fate

cause nobody owns us baby

some day       some where

together we'll be,baby

 

 

نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 20:38 | لینک ثابت |

آبی رنگ آرامش من!!!
 

از وقتی خودم رو شناختم و عاشق رنگ آبی شدم...اونوقت بود که احساس کردم یه تحول عظیم تو وجودم شکل گرفت
از همون موقع رو حرفم بودم تا الان
واقعا لازمه آدما همیشه رو حرفشون باشن؟من که اینجوریم،لااقل تو این مورد
من همه ی رنگ ها رو دوست دارم ولی علاقه ی خاصی به رنگ آبی دارم...نمیدونم چرا؟یه آرامش خاص حس میکنم!یعنی همیشه احساس آدم درسته؟
علت اینکه بعضی رنگ هارو خیلی دوست داریم چیه؟قطعا علاقه ی خاص به رنگ خاص با عواطف و افکار و احساساتمون مرتبطه
 کاش همه ی دنیا ی من آبی میشد کاش!

"آبی"
آبی رنگ آرامش من

کاش همه چیز آبی بود
سیب ها،انارها به رنگ آبی بود که آنها را تاج وجودم بنمایم تا ببینی عشق یگانه ام را
اگر چشمانم به رنگ دریا بود و عمیق،در عمق چشمانم می دیدی احساسم را،
آسمان آبی برایم سرشار از امید است که ابرهای عاشق را به سوی هم فرا می خواند تا از بوسه ی آنها باران صبوری ها ببارد!
بارانی که قطره قطره ی آن هر عشق زمینی را به با هم بودن سوق می دهد تا دست در دست هم دهند و ترانه ی دوستی را در زیر باران بخوانند
و دریا چه باشکوه است که سرشار از این قطرات امید و آرزو و عشق است
به گمان آبی در وجود من رخنه کرده تا این چنین دوست بدارم همه را
اگر مداد آبی به دستم می دادند رنگ میزدم نفرت ها ،دوری ها،نیستی ها و بدگمانی ها را به رنگ برکه ی زیبای کنار خانمان
ولی افسوس!
که قرمز طغیان گر،قرمز آتشین تسخیر نموده دل ها را!،عشق ها را و رز ها  را
حالا که چنین است بیایید خورشید را آبی کنیم،مهتاب را رنگی کنیم تا به اوج آبی بودن برسیم و به غم ها با شادی ها بنگریم
متن خودم نوشته شده در تاریخ۲۶/۰۵/۸۷

نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه 24 تیر1388 ساعت 23:35 | لینک ثابت |

سرنوشت را نتوان از سر نوشت!!!!!!!!
 

دوسم داشت....دوسش داشتم
همه ی زندگیم بود...همه ی زندگیش بودم....
با هم بودیم دلامون روحمون...
اول دورادور بود....بعدا آشنا شدیم کار میکرد حقوق میگرفت...برام کادو می خرید...دلچسبترین کادوهای عمرم بود
ولی همیشه یک خلا یی تو وجودش حس میکردم!
نمیدونم...شاید به خاطر باباش بود که مرحوم شده بود
شاید...
۳-۴سال میشد...میخواستیم جشن بگیریم این با هم بودنمون رو...همیشه تو رویا هامون به زندگیمون فکر میکردیم...تصور یه خونه ی قشنگ . نوقلی

ولی به نظرم می اومد که تازگی ها یه کم عجیب شده...فکرهایی اومد به ذهنم...فکر هایی که همه ی دخترا میکنن...گفتم شاید پای یکی دیگه درمیون باشه...ولی نه ما قسم عشق خورده بودیم امکان نداشت
یه چند ماهی گذشت...شک هام یه واقعیت تبدیل میشد...ولی پای شخصی در میون نبود...وجود عزیزترین کس زندگی ام داشت دود میشد و به هوا میرفت
آره اون معتاد شده بود...
یه دوست ناباب که من هیچوقت ازش خوشم نمی اومد کار خودش رو کرد
رفته رفته دیگه نامه هم نمی نوشت
منو فراموش کرده بود
منم کنج خونه زانو بغل میشستم و فقط گریه میکردم
آره حالا دیگه همه ی زندگیش مواد بود نه من
کاش پای یکی دیگه در میون میبود...اونوقت باز میتونست سر و سامان بگیره
...
 بعدا ها فهمیدم که صاحب یه خواهر زاده شده....و با خواهش و تمنای اون اسمش رو رؤیا گذاشتن یعنی اسم من!
آره منو  فراموش نکرده...عین من که لحظه ای فراموشش نکردم
وقتی اینو شنیدم داشتم دیوونه میشدم...عزیزم منو فراموش نکرده
الان ۵سال از جداییمون   میگذره...و من 3۲ سالمه....افسرده و دلشکسته


ای خدا


خودت کمکش کن
خودت کمکموم کن
یعنی میشه دوباره من اونو سر حال ببینم؟؟؟

 


پ.نوشت:سرنوشت یک دختر خانم داغ دیده...که ازم خواست سرنوشتش رو بنویسم تا تجربه ای بشه برای جوون ها که زندگیه قشنگشون رو خراب نکنن
نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه 17 تیر1388 ساعت 0:47 | لینک ثابت |